آن روزها می دانستم یکی هست که از خواندن عاشقانه هایم به وجد می آید و هر نامه را به یادبود عهدی که در میان داریم، لای حریر خاطراتش جاودانه می کند....
آن روزها سنت دیرین عشق را در گرم ترین و ناب ترین سطر نامه ام با چنان فشاری بر قلم حک می زدم که رد واژه ها بر پشت کاغذ می افتاد تا نه فقط چشمهایت، که انگشتانت هم بدانند آن که اینجای نامه نوشته دوستت دارم ، از عشقی دیگرگونه حرف می زند...
آخر آن روزها تو هم از عشقی دیگرگونه حرف می زدی...
آخر آن روزها تو هم عاشقانه ای داشتی...
گرچه گاه گلایه می کردی، اما همیشه عاشق بودی و هیچگاه سودای وانهادن من در نیمه راه را نداشتی...
آخر آن روزها هنوز بر غیر از منی عاشق نشده بودی...
آخر آن روزها هنوز سهم من از ضربآهنگ قلب ات سکوتِ میان طپش ها نبود؛ که فقط وقتی اجازتِ بودن ام دهی که قلبت با غیر از منی نمی تپد!
آخر آن روزها ...
- آه!
ـ هیچ! رها کن!
عاشقانه ام رنگ گلایه گرفت...
نامه را مختصر کنم بانو!
بانوی مهربان شعرهای من!
پایان نامه ام را این گونه برایت می نویسم، اما به آفتاب سوگندت می دهم که جز به دلتنگی تعبیرش نکنی؛
عشق ات را اگر شعله ی آتشدان آلاچیق دیرپایمان هم نکنی، و با جز منی خو بگیری هم،
- باز
عاشقانه های مرا جز تو بانویی نمی تواند بود...
فقط آن گاه به خودت سوگندت می دهم که نگویی برایم بنویس!...
من از قعر سرگردانی با تو حرف می زنم.
از ته درد
اینجا،
هیچ گلی به سوی آفتاب سر کج نمی کند.
اینجا هیچ پرنده ی تشنه ای بر لب آب سر از مستی به آسمان نمی گرداند!
اصلا اینجا کسی تشنه نمی شود!
اینجا کسی به آب شیفته نمی شود.
اینجا کسی به جرعه ای فرهیخته نمی شود.
میان بودن و نبودن فاصله بسیار است.
و هیچ دخترکی در عشق خود تردید نمی کند.
اصلا اینجا کسی عاشق نمی شود.
اینجا کسی عشق را نمی فهمد.
آخر اینجا کسی تردید را نمی فهمد!
اینجا اگر چه همه با همند،
اما در اینگونه بودن ناگزیرند.
زیرا جز اینگونه بودن را نمی فهمند!
اینجا سیب،میوه درخت ممنوعه ای است،که بر درختی
می گندد و
می پوسد و
می افتد!
و عطر درخت سیب که در هوا می پیچد،
کسی چشم در چشم دیگری نمی دوزد تا مبادا لرزشی که بر پلکهایش می افتد،بر ملا گردد.
اینجا می شود انسانی را در کتابی گنجاند،یا حتی نقاشی کرد.
اینجا همه مثل هم می آیند،
مثل هم می بالند
مثل هم می زایند
و مثل هم می میرند ...
اینجا تبعیدگاه من است،آنگاه که دستم از تو کوتاه می شود.
و به سوی سردترین و تاریکترین نقطه هستی راه می افتم.
و زیر لب زمزمه می کنم که،
آری،
سرنوشت مرا بتی رقم زده است.
بتی که دیگرانش می پرستیدند.
بتی که پای بر سجده جز منی نهاد،
ناگزیر!
من از عاشق تر نشدن می ترسم ...
خونابه که از چاک لبان تشنگی ات تراویده باشد، به آسمان در اندیشه آب می نگری
-نه آفتاب!
گونه ات از ضربه سوز سیلی که در تپش باشد،با سایش بوسه ای به خواب می روی.
دستان ات از خشکی بوران که ترک خورده باشد،هرم نفسی پناه امن آتش ات می بخشد.
-واژه ها را چه به زحمت کنار هم می چینم!
آخر من از فعل سوم شخص مفرد می ترسم
من از فشار قلم در ته جمله که یعنی تمام،می ترسم ...
"آن مرد در باران آمد" که باشد،دیگر هرچه باران،بیهوده می بارد و هر قطره دیگر قاصدی مژده خواه را نمی ماند ...
زیرا تو در انتظار کسی هستی که هزار باران پیش از این،آمد و رفت ...
اما نگاه کن!
چه زیبا می شد اگر مشق کودکی هایمان این بود :
"آن مرد در باران می آید".
دیگر آن وقت باران که می گرفت،سر انگشت کسی بر دکمه چترش نمی خزید.
آن وقت من هم نمی نوشتم:
تشنه که باشی،چه می شود
سیلی خورده که باشی،چه می شود
سرمازده که باشی،چه می شود،
می نوشتم:
-"من که باشی،عاشق تو می شوی"
به همین سادگی!
اما می دانی؟!
انگار هنوز می ترسم بانو!
آخر عاشق شدن که پایان بی هودگی نیست.
یا سر آغاز جاودانگی!
تازه تمام اندیشه ات این می شود که عاشق بمانی ..
که عاشقی ات بماند!
که نمیرد!
که فراموش نکنی!
که فراموش نشوی!
-پس این چنین نهایت عاشقی را جستجو مکن بانو!
آخر آن وقت،انتظار فردا را کشیدن که دیگر لذتی ندارد!
من از این که فردایم عاشقانه تر از امروز نباشد،می ترسم!
بگذار هر سپیده پیام آور عشقی تازه باشد، میان من و تو ...
بگذار عشق همیشه یک اتفاق بماند
من از خاطره خاک خورده عشق می ترسم
من از عاشق تر نشدن می ترسم!
آرام کنارت می نشینم
تکان ساکت خشکی به لبهایم می دهم،که یعنی سلام!
و خدا خدا می کنم که نپرسی خوبی؟
آخر از تو چه پنهان،نیستم!
انگار به اندازه تنهایی یک بوته گل در گلدان
انگار به اندازه تنهایی یک ماهی قرمز در تنگ
انگار به اندازه دلواپسی کودک از اندیشه مشقی که به گردن دارد
انگار به اندازه بی رحمی این جاده و پرچانگی راننده
انگار به اندازه دردی که فشار لب و دندان به هم آمده از بغض خداحافظی سرد غروبی که شب اش اکنون است
انگار ...
می بینی بانو؟!
دلم که می گیرد به رقص موزون واژه ها پناه می برم
تمام این انگار ها که گفتم،
انعکاس صدای قلبی بود که در کوه پای غرورش آهسته گفت :
انگار غمگینم!
من هزاران سال است به این غم خو گرفته ام!
مردم ، که هم آغوش سایه هایشان می شوند و می خوابند ،
آنگاه اولین خلق خدا می شوم از نوع بشر ...
و سراپا عشق، دستانم را به دامان خدا می گیرم ،
تا تو هم زاده شوی ..
همزاده شوی
...حوا وار!
و خداوند فریاد واپسین را هنوز سر نداده است ...
میان من و تو چه حکم می کند بانو؟
که نه خود عاشقان دلباخته ایم ،آن سان که در خاطر تو می گذرد،
و نه آسیاب گردان تجربت مکرر انسان از بودن !!
خرده نگیر که واژه هایت چه بی احساس می گذرند،
که خود می دانی در عاشقانه سرودن چه بی پروایم ...!
اندیشه ی دلواپسی های توست که بازم می دارد
تا گریه های نوزادگی خویش از عشق را فرو بگذارم،
و همچنان مشتاق واپسین فریاد خدا،
قابله هستی بمانم،
تا تو نیز از وحدان عشق،زاده شوی ..